فقر همه جا سر می كشد ....
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...
فقر ،چیزی را « نداشتن » است ، ولی آن چیز پول نیست ... طلا و غذا نیست ...
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ...
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ...
فقر ، كتیبه سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ...
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می شود ...
فقر ، همه جا سر می كشد ...
فقر ، شب را« بی غذا » سر كردن نیست ...
فقر ، روز را « بی اندیشه» سر كردن است...
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج
کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک
چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
قلم ...
قلمت را بردار
بنويس از همه خوبيها
زندگي،عشق،اميد
و هر آن چيز که بر روي زمين زيبا هست
گل مريم،گل رز
بنويس از دل يک عاشق بي تاب وصال
از تمنا بنويس ...
از دل کوچک يک غنچه که وقت است دگر باز شود
از غروبي بنويس
که چو ياقوت و شقايق سرخ است
بنويس از لبخند
از نگاهي بنويس
که پر از عشق
به هر جاي جهان مي نگرد
قلمت را بردار
روي کاغذ بنويس ...
زندگي با همه تلخي ها شيرين است...
دل های خود را به یکدیگر بدهـــــــــــــید
ا
ما نه برای نگه داشتــــــــــــــــــــــــــنزیرا تنها دست زندگـــــــــــــــــی
ش
ایسته اســـــــــــــــــــــــــــتد
ل های مارا نـــــــــــــگه داردد
رکنار یگدیگر بایســـــــــتیدا
ما نه بسیار نزدیـــــــــــکز
یرا ستــون هـــــــــایم
عبد جدای از هــــم می ایستنـــــــــــــــــــــدو
درخت بلــــــــــوط و درخـــت ســــــــرود
ر سایه ی همنمی بالنـــــــــــد
نوروزتون قشنگ
درخت گفت:منتظرت می مانم
و برگ گفت: تا بهار خداحافظ...
بهار شد...
اما درخت عشقش را در میان
انبوهی از برگ گم کرد...

یکسال گذشت ...
یکسالی که خیلی چیزا از دست دادیم و خیلی تجربه ها را بدست آوردیم
یکسالی که از خیلیا که اسم دوستو داشتن دست کشیدیم و اونایی که فکر می کردیم دشمنن شدن دوست
یکسالی که خیلیا را از زندگیمون خط زدیم و فهمیدیم که خیلیا هیچ وقت و هیچ جور جانشینی واسشون پیدا نمیشه
امیدوارم سال جدید سال واقعا خوبی از هر لحاظ واسمون باشه

لیا نوشت۱:
من همین تپیدن های ساده ی قلبم
را بی هیچ توقعی از هیچ آدمکی
دوست دارم...
لیا نوشت ۲:
وقتی کم ترین پروازمان قد کهکشان راه شیریست
بیا دل نبندیم به آنان که دنیای بزرگشان
از این جاست تا نوک بینی...

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند
و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند
پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی
من که پشتم به خودتت گرمه و باز
هرچی این راهو میام نمی رسم
نکنه دستمو ول کردی برم
که به هر چی که میخوام نمی رسم


لیا نوشت۱ :
این روزا فکر کنم خدا باهام قهر کرده
انگاری منو به حال خودم گذاشته ...
لیانوشت ۲:
گند زدم به امتحانام .!!!
لیانوشت ۳:
راهمو گم کردم ..شدم یه آدم کاملا بلاتکلیف
یه آدمی که مث کبک سرشو کرده تو برف تا هیچی را نبینه
...
واسم دعا کنین


چه ساده با گریستن خویش متولد می شویم
و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم
و در میان این دو سادگی معنایی می سازیم
به نام "زندگی "

غریقی در طوفان تنها مانده است
آخرین فریادهای خسته اش را
که تو را می خواند ـ بشنو ،
بشتاب ،
او را دریاب!

روزهایی هست که دلت پرنده می خواهد
که بیاید و نرم برشانه ات بنشیند وآرام بخوابد.
توروز را بخواه ...پرنده حتما می آید
و نرم برشانه ات می نشیند وآرام می خوابد
توفقط روزرا بخواه!

آره یکسال گذشت !!!
۱۳ دی ۸۸ ساعت ۸ شب ..
وارد بلاگفا شدم ..دقیقا نمی دونستم چی میخوام ..تنها بودم ..داغون و خسته !!
به پیشنهاد یه دوست که مدتها پیش بهم گفته بود یه وب بزن ..
اون شب تصمیم گرفتم این کارا بکنم ...شاید بتونه حداقل یه خرده از تنهائیما بگیره ...
در بدترین اوضاع روحی ..
اسمای زیادی تو ذهنم بود ...دوست داشتم اسم وبم اسمی باشه که به حال و روزم بخوره ..
نگاه آخر ..ایستگاه آخر ..
و عشق آخر ......
عشق آخر ساخته شد .!
عشق آخر شد سرگرمیم ...شد دفتر خاطره ...شد رفیق روزای تنهائیم !
که تقریبا همه ی لحظه هام توش ثبت شد ..
وقتی از دنیا و آدماش خسته بودم ..وقتی تنهایی و ناامیدی همه لحظه ها مو می گرفت
می یومدم اینجا !
وقتی خیلی نگران بودم ..وقتی ناراحت بودم ..وقتی دلم از همه گرفته بود ..
وقتی خوشحال بودم ...
دوستای زیاد و خوبی اومدن و شدن شریک لحظه های لیا و وبش !!
خوب یادمه ..اولین کسایی که باهاشون آشنا شدم
بایک و شیدا بودن .!بعد نازگل و سارا و فرزانه
کم کم با لیدا آشنا شدم
سودا و بارون
داداش شهیاد
آقا مصطفی
کسرا
شهناز جووون
و ....
آره
یکسال گذشت !!!
یکسال گذشت بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته ..
بدون اینکه انتظار من تموم بشه !
من هنوزم منتظرم ...
هنوز تنها ...
وهنوز گاهی خسته !
دست هایم به آرزوهایم نمی رسد
آرزوهایم بسیار دورند...
ولی درخت سبز صبرم می گوید
امیدی هست...
خدایی هست...
این بار برای رسیدن به آرزوهایم
یک صندلی زیر پاهایم میگذارم
شاید این بار
دستم به آرزوهایم برسد...


چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده، جوجه هاتو شمردی!؟
آری امشب شب يلدا است.....
شب فال.....
شب عشق.....
شب هندوانه.....
وشب آزادی وشب رهایی
چیزی به یادم نمی آید
جز اینکه
امشب شب تنهایی من است

من بلندای شب يلدا را
تا خود صبح شکیبا بودم
شب شوریده ی بی فردا را
با خیال تو به فردا کردم
چه شبی بود !؟
عجب زجری بود !؟
غم آن شب که شب يلدا بود
در اوج سختی ها
سکوت کن
شاید
خدا حرفی برای گفتن داشته باشد







زندگيم پر آدمك هايي ست
كه مي آيند
دو سه روزي اداي دوستي در مي آورند
براي قلب دلتنگم دل مي سوزانند
حتي قبل از اينكه عادتت دهند
هموزن دوستي شان مي شوند
آنقدر سبك
كه اولين وزش پاييزي بلندشان مي كند
...








چه دل بزرگي دارد
خدا
كه فتنه بشر را مي بيند
گستاخيش را
پستيش را
و باز
و باز باز مي خواند ما را
كه ببخشايدمان
...چه دل بزرگي دارد








کودکی فال فروش را پرسیدم: چه میکنی؟
گفت: به آنانی که در دیروز خود مانده اند ، فردا را می فروشم








گفتگویی از من و شیطان
ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای
یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.
دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،
روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.
اینان را به شیطان چه نیاز..
لیا نوشت ۱:
نمی دانم کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ...
لیا نوشت ۲:
زندگی تلخ ترین خواب من است ...خسته ام ٬خسته از این خواب بلند ...
لیا نوشت ۳:
....................
| Design By : Night Melody |






.gif)

